ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

میرم مدرسه....جیبام پرِ فندق و پسته

باز هم موی مرا،مادرم شانه زده روی پیراهن من،نقش پروانه زده مادرم داده به من ،کیف زیبای مرا هست امروز قشنگ،همه چیز و همه جا پدرم باز مرا،میسپارد به خدا میکشد بر سر من،دست پرمهرش را روی لبهای همه،خنده مهمان شده است موقع رفتن من به دبستان شده است سلام سلام صد تا سلام به فرشته های ناز خودم و تمام دوست جونیهامون(13مهر91) بالاخره موفق شدم یه فرصت پیدا کنم و بیام و خاطره ی شیرین اولین روز مدرسه رفتن ثنا جونی رو بنویسم. اول که ما خبر نداشتیم که کی جشن کلاس اولیها رو میگیرن.یعنی پیش خودم فکر میکردم که پنجشنبه ست.ولی وقتیکه سه شنبه شب وسایلمون رسیدن و بالاخره اوردیم تو خونه ی جدید عمه نرگس و عمو علی گفتن که پرهام و علی فردا جشن دارن.اون شب...
17 مهر 1391

آماده شدن برای اسباب کشی

سلام به گل دخملیهای خودم.امروز (11شهریور 91) از پنجشنبه شروع کردیم به جمع کردن وسائل خونه.اول بابا تختها رو باز کرد.بعد بخاطر کمردرد من تشکهای خوشخواب رو کنار هم گذاشتیم و قرار بر این شد که همه تو اتاق ما بخوابیم و اتاق بچه ها رو خلوت کنیم برای گذاشتن کارتونهای وسایل.فردا قراره که مامان جون طیبه و باباجون بیان دو سه روزی باشن تا بچه ها رو سرگرم کنند تا ما بتونیم جمع کنیم و بعدش برن دزفول برای عروسی دختر خاله ی من(مرضیه جون) که دختر دائی بابا هم میشه.از همینجا براشون آرزوی خوشبختی میکنم .دوست داشتم برم ولی تو این موقعیت و اوضاع جور نمیشه. اگه بدونین شما دوتا وروجک روز 5شنبه چه آتیشی سوزوندین و چقدر تو دست و پامون وول میخوردین.بازی جد...
12 شهريور 1391

مروارید دهم و شیرین زبونیهای وروجک خونه ی ما

 سلام سلام ،صدتا سلام                                                 من اومدم با دندونام  میخوام نشونتــــــــون بدم                                             ...
11 شهريور 1391

وقایع هفته ای که گذشت...

سلام به فرشته های گلم و همه ی دوستانی که در شادی بازگشتمون،با ما شریک بودن هفته ای که گذشت برای ما خیلی پربار بود.صبح روز عید فطر ،ساعت 9 از خونه به سمت شیراز حرکت کردیم.شادی وصف ناپذیری در خودم احساس میکردم.ظهر رسیدیم و بعد از ناهار و استراحت،رفتیم بازار و کلی پیاده روی کردیم.من و ثنا جون کفش خریدیم.فردا صبح،بابا رضا رفتن و نوبت دکتر برای ثمین گرفتن و چند تا بنگاه هم سر زده بودن.قیمت رهن و اجاره ها خیلی بالا رفته!خدا به دادمون برسه. عصر ساعت 2ونیم من و بابا رفتیم دکتر.آخه من زانوهام به شدت درد گرفته از قبل از ماه رمضون تا حالا دردش خیلی شدید شده.ساعت 4نوبتم شد.نوبت دکتر ثمین ساعت 5بود برای همین بابا رفت تا دخملیها رو بیاره.دکتر برای من ...
5 شهريور 1391

عید فطر91

رمضان میرود ولی کاش صفایش نرود      سحر و جوشن و قرآن و دعایش نرود کاشکی پر شده باشد دلم ازنورسحر     همــــره روزه و افطــــــار،نوایش نرود   ...
29 مرداد 1391

" بازگشت "

سلام به فرشته های نازنینم.کی فکرشو میکرد...من که از همون اولش هم امیدی به برگشتن نداشتم.هر وقت کسی دعائی هم میکرد من با نهایت ناامیدی میگفتم این یه قلم رو بیخودی دعا نکنید ،چون هیچ وقت عملی نمیشه مگه اینکه رضا بازنشسته بشه.اما خدا بهم فهموند که هیچ وقت نباید دست از دعا برداشت حتی اگه پیش تو محال باشه،پیش خدای قادر هیچ چیزی محال نیست.خدای مهربونم دقیقا فردای شب بیست و سوم(شب قدر)تقدیرمون رو که برامون رقم زده بود،بهمون نشون داد. بابا که از سر کار برگشت گفت که یه چیزی راجع به برگشتن به شیراز دیده.یعنی صورت جلسه ای که منوط به اینه که قراره کلا برگردیم.من زیاد جدی نگرفتم و گفتم اگه قرار به رفتن باشه حتما میگن اونهائی که خونشون رو اوردن بوشهر با...
27 مرداد 1391

شیرین زبونی های وروجک خونه ی ما

سلام به جوجه های شیطون مامان و بابا(21 مرداد 91) ثمین گلی :سه شنبه ی هفته پیش که عمه نرگس بودن،همکارهای بابا رو دعوت کردیم.من تو اشپزخونه داشتم تدارک شام میدیدم،شما هم با عمه داخل اتاق بودین که یهوئی انگار صدای در شنیده باشی،بدو بدو اومدی تو سالن و داد زدی :"ردا   ردا ؟ " بعد از اونور اوپن با نگاه پرسشگرانه میپرسی:" مامائی،ردا اوومد؟ " وای که اون لحظه میخواستم قورتت بدم.وقتی دیدی که من کلی ذوق کردم هی تکرار میکردی.منم بهت میگفتم :نه بابا نیومده.بابا رفته؟ و تو خندیدی و گفتی : اداره ،قند و (چائی رو من میگم)و شمادر ادامه میگی :" بیاره ".نزدیکهای افطار،حواسم نبود یه سیب زمینی گذاشتم دهنم!یهو یادم افتاد که روزه ام،بدو رف...
22 مرداد 1391